امروز ده روز از روزی که دوستم گم شده می گذره.تقریبا من و خونوادش به این اتفاق عادت کردیم و دیگه بهش فک نمی کنیم.نه اینکه کامل فراموش شده باشه اما برامون قابل پذیرش شده.اولین روزا مادرش فقط گریه می کرد باباشم یه گوشه می رفت تو فکر و هی سیگار می کشید.عصر همون روز به پلیس خبر دادن و طبق معمول این گم شدنا فرداشو صرف گشتن بیمارستانا و پزشکی قانونی کردیم.اما اینا همه دور از ذهن بود.معمولا وقتی کسی برای گردش نیمه شب از خونه بیرون می زنه یا دوستایی که اخیرا پیدا کرده از نظر خونواده قابل پذیرش نباشن، اون موقع گشتن جاهایی مثل بیمارستانا و پزشکی قانونی مناسب تره ،اما دوست من فقط تا ته حیاط خونشون رفته بود.رفته بود که از انباری برنج بیاره.از بچگی تا حالا بیشتر از هزار بار این کارو کرده.تو گزارشی که پلیس از خونوادش گرفته بود تنها تغییری که توی یک ماه گذشته ازش دیده شده بود اصلاح هرروزه ی صورتش بود که قبلا سابقه نداشته.البته منم چند تا چیزو بهش اضافه کردم.مثلا حرف زدن بیش از حدش راجع به غار یا رفتنش رو پشت بوم که اغلب شبا می رفت و صبح بر می گشت.این چیزایی بود که این اواخر بیشتر ازش می شنیدم.اما همه ی اینا آن چنان دلایل محکمی برای گم شدنش نبود.دو سه روز بعد بیشتر صرف زنگ زدن به اشناها شد.خونوادش به فامیلاشون زنگ می زد و منم به دوستای مشترک و غیر مشترکی که احتمال می دادم پیششون رفته باشه.وقتی یک هفته گذشت به همه ی اونایی که دوستمو می شناختن زنگ زدم،حتی اونایی که یه بار دیده بودنش.مادرش کم تر گریه می کرد و پدرش برگشته بود سرکار.من اما هم چنان بهش فک می کردم.این اولین باری بود که گم می شد.یعنی حتی شبایی که یکهو بنا می ذاشت به کوه رفتن هم من هم خونوادش با خبر بودیم.اکثرا خودمم باهاش می رفتم.اما این بار بعد چند روزی که با هم حرفم نزده بودیم شنیدن خبر گم شدنش منو بیشتر از همه شوکه کرد.اونم تو این روزای کم حرفیش.دوستم عاشق خوندن بود.روزایی می شد که از صبح تا شب پیش هم بودیم.بعضی وقتا از صبح تا شب چند کلمه بیشتر با هم صحبت نمی کردیم.اون آواز می خوند منم کتابمو.فقط پیش هم بودیم.عادت داشت یه تیکه رو پیدا کنه و تا شب بخونه.یه بیت ،یه مصراع، بعضی وقتا یه کلمه.هزار جور می خوندش.بعضی وقتا خاطره هامونو مرور می کردیم،بعد همون چیزیو که تا قبلش می خوند یه جور دیگه میخوندش.اگه اخر خاطره غمگین بود غمگین می خوند.اگه خوش گذشته بود با خنده می خوند.اگه یه روز معمولی بود همین جوری بی وقفه با یه توناژ تا آخرش می خوند.برای من کم کم عادت شده بود .یعنی راستش بعضی کتابارو دوست داشتم وقتی بخونم که دوستم داشت کنارم اواز می خوند.چون بعضی وقتا که یه چیزیو می خونم واقعا احساس تنهایی می کنم.کتابایی که آدماش تنهان بیشتر منو می ترسونه.دوس دارم وقتی اینارو می خونم یکی کنارم باشه .اواز بخوه ، حرف بزنه ،دعوام کنه ،غر بزنه،هرچی.....فقط یکی کنارم باشه یه کاری بکنه.بعضی وقتا کنسرت می ذاشت.معمولا دوس نداشت کسی از اعضای خونوادش اون لحظه ها ببیننش.البته با حضور من و خواهرش مشکلی نداشت.خواهرش مجبور بود سیگارشو تو اتاق ما بکشه.یه میکروفن داشت بدون امپیلی فایر.اونو می گرفت دستش و آهنگو پخش می کرد.جای خواننده می خوند،حتی بعضی وقتا بدون اهنگ.این اواخر شبا می رفت رو پشت بوم و اجرا می کرد،تاصبح که افتاب می زد.این کاراش تازگیا یه کم عجیب بود برای همینم اینو به پلیس گفتم..حالا ده روز از روزی که دوستم گم شده گذشته و من کم کم دارم عادت می کنم.کم کم دارم قبول می کنم که اون رفته.کجاشو نمی دونم فقط می دونم که اون رفته.بعد بیست و چند سال آواز خوندم برای کمد و کتابخونش رفته.رفته جایی که من نباید بدونم.باید خودمو جمع و جور کنم.اگه مدام تو ذهنم باشه نمی تونم به چیز دیگه ای فک کنم و این قطعا به جایی نمی رسه.برای خودم چند تا برنامه می ذارم.صبح می رم چندتا رمان جدید می گیرم.رمان هایی که تعداد ادماش زیادن.خیلی زیاد.چند تا اعلامیه رو پیشخون کتاب فروش هست،از هر کدوم یکی بر می دارم می ذارم لای کتابام.ناهارو تو یه رستوران روباز می خورم.یکی از دخترای قدیم دانشگاهو برای عصری به کافه دعوت می کنم.یکی از کتابارو باز می کنم.چند صفحه ی اولو می خونم،بعد می رم چند صفحه ی آخر.می خوام مطمئن شم اونایی که اول کتاب بودن تا آخرشم هستن.حوصله ی این که کسی این وسط بمیره یا گم بشه رو ندارم.صفحه ی آخرو که باز می کنم اعلامیه هایی که برداشتم می ریزه زمین.دو تا نمایشگاه ، سه تا تئاتر ،یه کنسرت.نمایشگاهو واقعا حوصله ندارم مخصوصا که گالریاش جفتشون دوره.حوصله ی تئاتر و تاریکی و سالنم ندارم.کنسرتو انتخاب می کنم.یه گروه ژاپنی.یه خواننده و سه تا نوازنده کل گروهشونو تشکیل می ده.نوازنده هام ایرانی ان.اینی که نوشته گروه ژاپنی فقط واسه اینه که جذبم کنه که می کنه.تلفنی رزرو می کنم.به دختره می گم باهام بیاد،قبول می کنه.حموم می کنم،ریشامو می زنم،ادکلن جدیدمو باز می کنم و بوش می کنم.همه چی جدیده.جوری که انگار نه انگار ده روز عجیب گذشته!پیغامامو چک می کنم.خواهر دوستم دو بار زنگ زده .وقتی داره حرف می زنه می رم دستشویی.از اون تو قاعدتا صداشو نمی شنوم.وقتی حرفاش تموم می شه بیرون می آم.کتم و برمی دارم و می رم.نزدیکای سالن دختره زنگ می زنه که فلانه و نمی آد.چندان نارحت نمی شم ،حداقل یکی کنار گوشم مدام اظهار نظر نمی کنه.چراغا که خاموش می شه یه کمی می ترسم.مثه وقتایی که اون کتابارو می خونم شدم.به چیزای دیگه فک می کنم.پشت گروه یه دکور از چند تا کوهه با یه ابشار و چند تا درخت ، یه اسمون با چند تا تیکه ابر.یه اسمون سیاه که ابرا توش قرمزن.وقتی نوازنده ها شروع می کنن به زدن یاد دوستم می افتم.نمی دونم چرا ولی انگار عادت کردم وقتی اول آهنگیو گوش می دم منتظر باشم اون شروع کنه به خوندن.هنوز دختره نیومده روی صحنه.نوازنده ها انگار که دارن داستان تصویر پشتشونو تعریف می کنن.یکیشون یه چیزی شبیه تومبا داره که روش پر حرفای چینی ژاپنیه.یکی دیگشون یه چیزی شبیه عود، که روش دوتا حرف ژاپنی نوشته.حرف یا کلمه؟ اخرشم نمی فهمم این نقاشیاشون حرفه یا کلمه.اگه دوستم بود حتما می فهمید.از ژاپن و کاراشون سر در میاورد.اون یکیم یه کی بورد معمولی داره که موهاشو از دو طرف ریخته رو سازش.بعد یکهو همه سکوت می کنن.دختره شروع می کنه به خوندن.صداش می اد ولی خودش هنوز نیومده روی صحنه.نوازنده ها دوباره شروع می کنن.دختره از پشت کوها می اد جلو و می خونه.همین طور که داره شعرشو می خونه دستاشو تو هوا تکون می ده ،نمی دونم بقیه م اون لحظه همین حسو داشتن یا نه ولی من احساس می کردم اون لحظه داره دقیقا به من یه جایی رو نشون می ده.داشت اشاره می کرد به اون جایی که ازش اومده بود بیرون.تمام قطعه ی اولیو که می خوند همین حسو داشتم.احساس می کردم چشماش فقط به منه.فقط داره برای من می خونه ،دستاشو برای من تکون می ده ،فقط برای من از ژاپن تا این جا رو اومده.اون واقعا یه چیز عجیبی تو چشماش داشت که من می دونستم و نمی دونستم.قطعه ی بعدیو شروع می کنن.شعری که قطعه ی قبلی خونده بودن و نمی فهمیدم.ژاپنی می خوند.ولی مطمئن بودم اینی که الان می خونه همونه فقط اهنگش عوش شده.هی یا ها های اها.این همه ی اون چیزی بود که می خوند.هر دفعه یکی از "ها" ارو می کشید.گمون نکنم این یه جمله ی ژاپنی باشه یا یکی از شعراشون.فقط همین بود.من مطمئنم.چشممو پایین انداختم، فقط به صداش گوش کردم،حواسمو جمع کردم.اون هیچی غیر از این نمی گفت.یعنی ممکنه تو عمرم هیچ چز ژاپنی نشنیده باشم یا فیلمی از ژاپنو زبون اصلی ندیده باشم اما می تونم بفهمم.اون فقط داشت همینو تکرار می کرد.تا قطعه ی بعدی تو سالن موندم.بازم همون بود.از دور نگاه کردن دختره اعصابمو خورد می کرد.زدم بیرون و از دکه بیلیت فردا شبو خریدم.ردیف جلوی جلو،یک ردیف پشت مهمان های ویژه.بر می گردم خونه.توی راه چند بار از خونه ی دوستم زنگ می زنن،جواب نمی دم.دختره از جلوی چشمم کنار نمی ره.شیشه رو می کشم پایین.بوی پاییز می آد، تا چن روز دیگه می رسه.توی ماشین خوابم می بره.یادم نمی آد خواب خاصی دیده باشماما کسلم می کنه.پیغامارو چک می کنم.خنده م می گیره.این دقیقا چیزیه که خواهر دوستم روی پیغام گیر می گه:"سلام ،می بخشی که مزاحمت شدم.شاید فک کنی من یه کمی خل شدم یا زده به سرم .این همون چیزیه که بابام و دوستام بهم گفتن.ولی امروز اتفاق عجیبی افتاده.من به بچه ها اعتقاد دارم،حتی اگه خیلی تخیلی حرف بزنن.خواهرم می گه امروز وقتی داشته دستاشو می شسته دوتا چشم از توی سوراخ دست شویی نگاهش می کردن.اون از چشما نترسیده.چون مطمئن بوده که اون چشمای برادرشه.تنها چیزی که باعث شده جیغ بکشه و بترسه این بوده که اونا کم کم کشیده تر می شدن.انگار قصد داشته باهاش شوخی کنه یا اونو بترسونه.این همه ی حسیه که اون داشته.انگار گوشه ی چشاشو گرفته و با دست کشیدتشون.اگه اینایی که برات گفتم چیزیو روشن می کنه برای لطفا باهام تماس بگیر،ممنون".چراغا رو خاموش نمی کنم.لباسامو از تو اتاق میارم و وسط هال عوضشون می کنم.خودم می دونم می ترسم ولی چیز جدیدی نیست.روی کاناپه می خوابم.با چراغای روشن خوابیدن سخت تره.صبحو با صدای بنایی شروع می کنم.چشام می سوزه،ساعت از دوازده گذشته.چراغارو خاموش می کنم.دوتا پیغام دارم :"سلام ،با توجه به این که اجرای پس فردا به علت مشکلات سالن لغو شده امشب شب پایانی کنسرت می باشد و افراد زیادی مشتاق حضور هستند.لطفا در صورتی که قطعا تشریف میآرید یک تماس با همین شماره بگیرید.لازم به ذکره استثنائن این بار در صورت لغو،کل مبلغ به شما عودت داده می شود،متشکرم." شماره رو نگه می دارم.پیغام بعدی:سلام.از این که دوباره مزاحمت می شم معذرت می وام.دوس ندارم هیچ وقت همچین اتفاقی برات بیوفته ولی امیدوارم درکم کنی.دیشب از ته حیاط یه صداهایی میومد.همه خواب بودن.من تو اتاق برادرم خوابیده بودم.وقتی برای بابا تعریف کردم جدی نگرفتاول صدای بالا اومدن یکی از پله ها میومد.بعد صدای درپوش چاهانگار یکی از توی زمین بالا میومد.بعد ساکت شد.بعد صداشو شنیدم.صدای خودش بود(این جاها بغض می کنه)واضح نبود چی م گه.داشت یه شعریو می خوند.نمی دونم چی بود.می دونم توام فک می کنی خیالاتی شدم ولی من مطمئنم،خودش بود.من وسطاش خوابم برد.تو خواب دیدمش.همه با هم رفته بودیم پیک نیک تو کوه.اون رفت پشت کوه،بعد از یه جایی فیه سوراخی وسط کوه اومد بیرون.نمی دونم چه جوری باید واست تعریف کنم(واضح تر گریه می کنه)فقط می خواستم بهت بگم.همین . ببخشید".پاکش می کنم.زنگ می زنم رفتنمو قطعی می کنم.تا عصر کتابایی و که خوندمو ورق می زنم،ولی هیچی نمی خونم.همه ش به دختره فک می کنم.به چشماش،به گوشش،به صداش.جای دوستم خیلی خالی بود.دوباره جرئت می کنم بهش فک کنم.عاشق طبیعت ژاپن بود.اون کوها،اون آبشارا،اون صداها.تو اتاقش چن تا نقاشی از نقاشای ژاپنی داشت.یکیش یه کوه بود با یه آبشار.بیشتر به خاطر همون بود که شبا می رفت کوه.یه شعری داشت که فقط اون شبا می خوند.اگه بود این کنسرتو هیچ وقت از دست نمی داد.لباسامو می پوشم و می رم تالار.تو راه حسش می کنم ،اون حرارتی که مو قع حرف زدن از ژاپن داشت و حسش می کنم.گوشه ی چشام یه کمی خیس می شه.چراغارو خاموش می کنن.دوباره نوازنده ها شروع می کنن.کوه محکم سر جاش واساده.از جام بلند می شم می رم کنار استیج.تو تاریکی کسی نمی بینتم.دختره شروع می کنه به خوندن.هنوز نمی بینمش.همون شعرو،همون آهنگو دوباره تکرار می کنه.یه چیزی و می بینم که می ره پشت دکور،فک می کنم خودشه.گروه ساکت می شن.دختره تنها شروع می کنه به خوندن. یه سوراخ وسط سنگا هست.خم می شه میاد بیرون.منو می بینه ،بهم لبخند می زنه.من این لبخندو می شناسم،مطمئنم که این لبخندو می شناسمش.وقتی بهم می خنده بقیه م منو می بینن.حراست میآد سراغم.یه چیزایی می گن.یه "سر جات" می فهمم.حواسم بهشون نیست.فقط صدای دختره رو می شنوم.سیگارمو روشن می کنم.از سالن بیرونم می کنن.تا توی راهرو دنبالم می آن.یه ماشین می گیرم بر می گردم خونه.پیغامی ندارم.چراغا رو خاموش می کنم.می خوابم.
.
.
.
.
.
توی روزنامه عکسشو می بینم.نوشته فردای کنسرت که امشروز باشه بر می گرده کشورش.با روزنامه ای مصاحبه نکرده فقط با یه لبخند از همه استقبال کرده.دلم می گیرهفهیچ وقت نمی تونم از مغزم بیرونش کنم.بر می گردم خونه،یه پیغام دارم:"سلام عزیزمفمی دونم نمی تونی باور کنی،خودمم هنوز باورم نمی شه.امروز یه صداهایی از انباری میومد.رفتم پایین دیدم داره با سطل پر از برنج از پله ها می آد بالا.اونی که دیدمو باورم نمی شد.گفت که میخ واد تورو ببینه،خواهش می کنم زود تر بیا.هرچی ازش می پرسیم کجا بودی هیچی نمی گه.فقط لبخند می زنه.منتظرتیم.ممنون"
|