به سردی امشبم
به دست لرزانی که این همه ننوشت
به چشم های در به دری که هیچ ندید
و
زبانی که هیچ نگفت
به دلی که این روزها خون بالا می آورد
به سرد و گرم شدن تنم
و
به شاعرانه ترین روزهای تنهاییم
به خون و کلمه ای که غی می کنم
به روم نمی آرم اگه روزی صد بار می میرم
ببخش اگه وقتی که به آغوش زمین میرم
در سرم رسیدن به هوای آسمان است
اگه سرمای شب هام به خوابهای گرمت رسید
ببخش...
سگ پرسه های بی هدفم
از هیچ به هیچ
از حقیقت تا واقعیت
از جهنم به جهنم
همه در فکر بیدار شدن یا نشدن فردامه
و هر صبح
آستین بالازده ی خیالت
که گمانم امروز قصد جان داشت!
امروز به نفس های خش دارم نزدیک ترم
و اطمینانم به امشب بیشتر از آن همه که دیده ام تا به حال!
امشب از این بالا آغوش بازت را که می بینم
دیگر ترس ندارم
امشب دلم برای خودم می سوزه فقط
زمین ! نه!
امشب نه
تو را به خدا این جور نگاه نکن
حداقل امشب نه...