درست در همان لحظه که می باید
در همان جایی که باید
بودی
،
نگاهت
کرد کاری که می باید
و همان طور که باید
رفتی
|
می خوام تا وقتی میدونم بخوابم
تا وقتی که بدونم باید بیدار بشم
|
پایان هر شب با رفتن به رخت خواب هست و شروع هر روز از رخت خواب.به همین سادگی جاودانه میشویم.تمامی تلاش برای نان شب در روز است و تمامی حسرت های نان در شب هایی که هیچ گاه جلوی پنجره تکراری نمی شوند!
روز های گیجی که تو خیابونای این خراب شده یادگاری می ذارم فقط منتظرم یکی بیاد یقه امو بگیره بهم بگه:"هوی حیوون معلومه داری چه غلطی می کنی؟" و من با غروری حماسی از انسانیتم براش بگم و این همه فکر قشنگ و خوب و بشردوستانه ای که تو کله ام هست و اون در حالی که با دوستش از خنده ریسه می رن بگه:"امل وسط خیابون وایسادی بکش اون ور رد شیم".
قصه های سادرو ساده می گیریم.شاید فراموش کردیم خودمون قصه ای بیش نیستیم.شخصیتهایی که روز به روز نویسندرو خسته تر می کنیم و مجابش می کنیم زودتر این رمان لعنتی رو یه داستان کوتاهش کنه و دل بکنه.اون قد تو قصه غرق شدیم که کلیدی ترین جمله ی قصه رو که اولش نوشته بود و فراموش کردیم"یکی بود یکی نبود" و امید داریم که شاید آخرش با "به خوبی و خوشی تا آخر عمر با هم زندگی کردن" تموم بشه. فراموش کردیم.
به گذشته نگاه می کنیم و سعی می کنیم در اسطوره ها و مردان موفق تاریخ چیزی از خود پیدا کنیم چون باز فراموش کردیم از آدم های عادی فقط تعداد تلفاتشون تو جنگ و زلزله ها ثبت می شه.
وقتی جلوش نشسته بود و از بزرگترین دغدغه های زندگی فاخرش می گفت تنها چیزی که تو نگاهش می دید توهمی بود که پیغمبران قبل از او هم زده بودن.مرد گفت:این همه تلاش تو برای آزادی بشر مسخره اس.بشر آزاده.زن گفت:آزادی بشر با این همه قانون؟ اصلا تو قانون مداری؟ و مرد گفت:مهم ترین قانون تو زندگی من گرفتن ناخونام هر صبح جمعه اس ، ارزش قانونای دیگه برام پایین تر از اینه.زن گفت:گرفتن ناخن از فانون های شخصیه.بالاترو نگاه کن . مرد گفت:همه در زندگی شخصی من زندگی می کنند و زن تنها چیزی که در نگاه مرد دید توهمی بود که خدایان قبل از او هم زده بودند.
از مکر و ماکرین گفتم ولی ننوشتم.تا پست مربوط به خودش همین بس که مکر و حیلهه تمام زندگیمن.به غیر از فکرایی که 10 دقیقه قبل از خواب می کنم.
|
این درد ها را روزی خواهم نوشت
نه روی کاغذ،روی کتیبه هایی که از چند هزار سال پیش بوده اند و تا چند هزار سال بعد هم میمانند
و نه به این زبان ، به زبانی که از چند هزار سال پیش بوده و تا چند هزار سال بعد هم خواهد بود
که این دردها تنها مال من نبود و تنها مال تو هم نیست
|
چن روزیه خیلی بیشتر حواسشون بهم هست.گمونم از همون روزی که طاقتم طاق شد و با فریاد به این گونه مراقبتشون اعتراض کردم.البته همون روز که نه ، فک کنم بعد از اون اتفاق یه جلسه ی گروهی با هم داشتن و برای رفتارای جدیدشون با من تصمیم گیری کردن.البته الان حس می کنم خیلیم بد نشد ، شاید یه ذره حساسیتشون بیشتر شده ولی حداقل فهمیدن منم از اوناش نیستم که ساکت یه جا بشینم. اون چند دفعه ی قبلم که داد بیداد کردم هم تا چن وقت اوضاع همین جوری بودا ولی بعدش بازم عادت کردم.امان از عادت!
ولی چه می شه کرد؟من به غیر از مراقبام کسیو ندارم که! آخه کی حاضره با یکی که همیشه 10 تا مراقب داره باشه؟مراقبانی که همیشه حواسشون هست راه راستو نشونم بدن.و من راست شده به راه راست اگه راستی رو فراموش کنم شاید به غیر از مراقبام کس دیگه ای و تو زندگیم پیدا کنم.
|